منوچهر از دو همسرش، فرحناز و جیران، دو پسر همنام به اسم سهراب دارد. آنها از وجود یکدیگر آگاه نیستند و دور از هم زندگی می کنند؛ تا این که با شروع جنگ، وقتی سهراب (پسر فرحناز) در حال فرار از مرز است، با برادرش روبهرو میشود.
فرحناز که سالها پیش از منوچهر جدا شده و به انگلیس رفته است، میکوشد سهراب را که جوانی ترسوست، برای فرار از خدمت سربازی به ترکیه بفرستد. از این رو سهراب به باختران رفته است تا به صورت قاچاق از مرزهای کوهستانی غرب فرار کند. فرحناز از انگلیس به ترکیه آمده و منتظر سهراب است.
ازطرفی طلعت (مادر منوچهر) که اکنون پیرزنی حدوداً 70 ساله است، در غیاب منوچهر و نوهاش (سهراب) از مش رمضان باغبان، سراغ جیران، زن اول منوچهر، را می گیرد. جیران 25 سال پیش، با سفر منوچهر به خارج از کشور و درحالیکه باردار بود، با دسیسهی طلعت، بیخانمان میشود. منوچهر پس از بازگشت از سفر، با فرحناز (دخترخالهاش) ازدواج میکند.
طلعت که در سالهای پایانی عمر به شدت از کارش پشیمان است، قصد دارد جیران را بیابد و از او طلب بخشش کند.
در سوی دیگر ماجرا، نامۀ مرموزی از ستاد بسیج منطقه هشت تهران به دست منوچهر می رسد. منوچهر و مادرش به ستاد مراجعه می کنند و مسؤل ستاد به آنها می گوید سهراب یکی از اعضای فعال بسیج آن منطقه است که از آغاز جنگ همیشه در جبهه حضور داشته است.
منوچهر و مادرش که میدانند سهراب حتی از صدای ترقه هم وحشت دارد، از شنیدن این حرفها به شدت تعجب می کنند، ولی کم کم، با توضیح رئیس ستاد، متوجه می شوند سهراب دانشجوی پزشکی است که همراه با مادرش، جیران، که پرستار بیمارستان است، در بیمارستان صحرایی جبهه خدمت می کنند....
فرحناز که سالها پیش از منوچهر جدا شده و به انگلیس رفته است، میکوشد سهراب را که جوانی ترسوست، برای فرار از خدمت سربازی به ترکیه بفرستد. از این رو سهراب به باختران رفته است تا به صورت قاچاق از مرزهای کوهستانی غرب فرار کند. فرحناز از انگلیس به ترکیه آمده و منتظر سهراب است.
ازطرفی طلعت (مادر منوچهر) که اکنون پیرزنی حدوداً 70 ساله است، در غیاب منوچهر و نوهاش (سهراب) از مش رمضان باغبان، سراغ جیران، زن اول منوچهر، را می گیرد. جیران 25 سال پیش، با سفر منوچهر به خارج از کشور و درحالیکه باردار بود، با دسیسهی طلعت، بیخانمان میشود. منوچهر پس از بازگشت از سفر، با فرحناز (دخترخالهاش) ازدواج میکند.
طلعت که در سالهای پایانی عمر به شدت از کارش پشیمان است، قصد دارد جیران را بیابد و از او طلب بخشش کند.
در سوی دیگر ماجرا، نامۀ مرموزی از ستاد بسیج منطقه هشت تهران به دست منوچهر می رسد. منوچهر و مادرش به ستاد مراجعه می کنند و مسؤل ستاد به آنها می گوید سهراب یکی از اعضای فعال بسیج آن منطقه است که از آغاز جنگ همیشه در جبهه حضور داشته است.
منوچهر و مادرش که میدانند سهراب حتی از صدای ترقه هم وحشت دارد، از شنیدن این حرفها به شدت تعجب می کنند، ولی کم کم، با توضیح رئیس ستاد، متوجه می شوند سهراب دانشجوی پزشکی است که همراه با مادرش، جیران، که پرستار بیمارستان است، در بیمارستان صحرایی جبهه خدمت می کنند....
از ایرانصدا بشنوید
«کوه به کوه نمی رسد، آدم به آدم می رسد!» برخلاف آنچه می پنداریم، دنیای اطراف ما آن قدر کوچک است که امروز شاید نه، اما احتمالاً فردا، در جایی دور یا نزدیک، ما را به آن کسی که از او جدا افتادهایم، پیوند میزند.
روایت داستان «آهوی معرکه» از این دست حکایتهاست که از پس گذر روزگار، برادری را به برادر دیگر نزدیک می کند.
امتیاز
کیفیت هنری و اجرای صداپیشگان
محتوا و داستان
فصل ها
-
عنوانزماندریافتتعداد پخش


کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان