- 5045
- 1000
- 1000
- 1000
حکایت مرد حسود و مرد دانا
گفته اند در روزگاران دور پادشاهی بود که بچه دار نمی شد. سال ها گذشت تا این پادشاه صاحب فرزند پسری شد. پادشاه بسیار خوشحال و شادمان بود و دلش می خواست همه ی مردم سرزمین اش از فرزند دار شدن اش با خبر بشن و درشادی او شریک باشن.
در بین مهمانان پادشاه مردی بود که بسیار دانا و اهل کتاب خواندن بود. او هم با تجربه و دنیا دیده بود و هم چیزهای بسیاری برای گفتن داشت. البته شعر هم می گفت. مرد دانا هم برای شادباش خدمت پادشاه رسید و گفت:
ای پادشاه! من برای فرزند شما شعری سروده ام و دلم می خواهد این شعر را در حضور شما و مهمانان بخوانم. امیدوارم شما و همه ی مهمانان از این شعر خوش تان بیاید.
پادشاه با شنیدن حرف مرد دانا بسیار خرسند شد و دستور داد تا مرد شعرش را بخواند.
مرد دانا شعرش را با آب و تاب خواند. همه ی مهمانان و پادشاه از شنیدن شعر کف زدند و از شنیدن شعر لذت بردند. پادشاه هم که از شنیدن این شعر زیبا لذت برده بود از شاعر شعر خیلی خوشش آمد و او را در کنار خود جا داد.
مرد دانا رو به پادشاه گفت: راستش این هدیه ی فرزند تان بود. حالا اگر اجازه بدهید می خواهم به شما هم هدیه ای بدهم.
شاه با کمال میل قبول کرد و منتظر شد: به به! چقدر خوب! ببینم هدیه ی مردی دانا چون تو برای ما چیست؟
مرد گفت: هدیه ی من مانند هدیه ی دیگران نیست. من سخنی دارم که می خواهم به شما هدیه کنم.
بعد هم رو به پاداشاه که مشتاق شنیدن سخنان اش بود گفت:
هدیه ی من که سخنی پند آموز است این است: ای پادشاه! به انسان های نیکوکار پادشاه بده و اما درباره ی انسان های بدکار. لازم نیست انسان های بدجنس و بدکار را مجازات کنی و خودت را به زحمت بیاندازی زیرا شخص بدکار دیر یا زود، خود نتیجه ی کارهای زشت اش را خواهد دید. این قانون هستی است ...
در بین مهمانان پادشاه مردی بود که بسیار دانا و اهل کتاب خواندن بود. او هم با تجربه و دنیا دیده بود و هم چیزهای بسیاری برای گفتن داشت. البته شعر هم می گفت. مرد دانا هم برای شادباش خدمت پادشاه رسید و گفت:
ای پادشاه! من برای فرزند شما شعری سروده ام و دلم می خواهد این شعر را در حضور شما و مهمانان بخوانم. امیدوارم شما و همه ی مهمانان از این شعر خوش تان بیاید.
پادشاه با شنیدن حرف مرد دانا بسیار خرسند شد و دستور داد تا مرد شعرش را بخواند.
مرد دانا شعرش را با آب و تاب خواند. همه ی مهمانان و پادشاه از شنیدن شعر کف زدند و از شنیدن شعر لذت بردند. پادشاه هم که از شنیدن این شعر زیبا لذت برده بود از شاعر شعر خیلی خوشش آمد و او را در کنار خود جا داد.
مرد دانا رو به پادشاه گفت: راستش این هدیه ی فرزند تان بود. حالا اگر اجازه بدهید می خواهم به شما هم هدیه ای بدهم.
شاه با کمال میل قبول کرد و منتظر شد: به به! چقدر خوب! ببینم هدیه ی مردی دانا چون تو برای ما چیست؟
مرد گفت: هدیه ی من مانند هدیه ی دیگران نیست. من سخنی دارم که می خواهم به شما هدیه کنم.
بعد هم رو به پاداشاه که مشتاق شنیدن سخنان اش بود گفت:
هدیه ی من که سخنی پند آموز است این است: ای پادشاه! به انسان های نیکوکار پادشاه بده و اما درباره ی انسان های بدکار. لازم نیست انسان های بدجنس و بدکار را مجازات کنی و خودت را به زحمت بیاندازی زیرا شخص بدکار دیر یا زود، خود نتیجه ی کارهای زشت اش را خواهد دید. این قانون هستی است ...
از ایرانصدا بشنوید
مرد دانا به پادشاه گفت: ای پادشاه! به انسان های نیکوکار پادشاه بده و اما درباره ی انسان های بدکار. لازم نیست انسان های بدجنس و بدکار را مجازات کنی و خودت را به زخمت بیاندازی زیرا شخص بدکار دیر یا زود، خود نتیجه ی کارهای زشت اش را خواهد دید. این قانون هستی است.
امتیاز
کیفیت هنری و اجرای صداپیشگان
محتوا و داستان
فصل ها
-
عنوانزمانتعداد پخش
-
-


کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان